X
تبلیغات
رایتل
* سیب های سرخ ممنوع

ما آدما واقعا خیره سر و  پررو  هستیم
جد ما فقط یک سیب سرخ خورد و اون همه بلا سرش در اومد
حالا ما داریم کیلو کیلو سیب سرخ می خریم و بدون دغدغه گازشون می زنیم
فکر می کنی اینطوری می تونیم امیدی برای بازگشت به موطن اصلیمون داشته باشیم ؟
* دل و جگر

دلم می خواست گوسفند بودم
تا بعد از مرگم
دلم را تکه تکه کنند
به سیخ بکشند
و در مجلس عزایم
 بدهند به آدم هایی که دوستم داشتند
و فرصت نشد دوستشان داشته باشم
اینطوری شاید
جگرشان خنک شود ... !

* سقوط

" من دارم تو پیله وحشت می پوسم

تو برام از پریا قصه می گی ....!  "

- گاهی وقتا زبون حال بعضیا  رو بهتر از این نمی تونم بگم به خدا ،
از جمله خودم ...

* اجل معلق

یک صدا ، قیییییژ و بعدازآن  ترمز
من و آسفالت داغ و خون ریزی
خورده ماشین به استخوان سرم
عصر یک روز زرد پاییزی
تن من سرد و پخش روی زمین
روح من گیج و ویج روی هوا
چقَدَر ساده بود کشته شدن
چقَدَر فاصله ست تا فردا !
* دلیل

دلم می خواهد کارگر رستوران باشم
مدام در حال پیاز پوست کندن !
تا کسی مدام نپرسدم که :
- آی پسر ؟
تو داری گریه می کنی ؟

بی گمان تعجب کردی ؟ نه ؟
نپرس گریه چرا ؟
دلیلش همان پیازهای لعنتی اند !

* وجه اشتراک


- میدونی عزیزم ،
منو و تو یه وجه مشترک با هم داریم که همین باعث دوام زندگیمون میشه ،
من عاشق توام ،
و تو هم عاشق خودتی !

* زندگی یه بازیه !


- ده ، بیس ، سی ، چل ، پنجا شص ، هفتاد هشتاد نود صد ... بیام ؟ بییییام ؟

* کوچک که بودیم یادت هست که ، بازی می کردیم ، قایم باشک ، قایم موشک  ، اسمش همینها بود ، یادت هست ؟ من سر می گذاشتم سینه دیوار و تو با خنده های نخودی ات می رفتی قایم شوی ، من چشمهایم را می بستم و می شمردم ، ده . بیس ، ... و صدای خنده ات می آمد ، .. بیام ؟ آهسته می گفتی : - بیا ، می آمدم دنبالت ، پشت در ، گوشه اتاق ، لابه لای پتوها ، زیر میز ، باخنده ات نشانی ام میدادی ، که بیایم ، و می آمدم و می خندیدیم و چه شاد و بی خیال از آینده ...
حالا ، من چشم هایم باز است ، در دلم می شمارم ، ثانیه ها را ، و روزها را و ماه ها را و .. و تو می روی ، خنده ات را نشانی نیست ، رفتنت را می بینم اما ، گم که میشوی دیگر  ، میدانم ، پیدایت نخواهم کرد ، خنده هامان را لولو خورد ، روزهایمان را پیشی برد ، قایم باشک این روزها بازی همه آدم هاست ، شمردنش هست ، چشم گذاشتنش هست ، دیوارهای بلند سفیدش هست ، جابرای قایم شدنش هم هست ، اما ، پیدا شدنش نیست ، پیدا کردنش نیست ، خنده هایش .. نیست .  با توام ... رفتی ؟ ...

* نگو خداحافظ
امروز چه روز خوبی می شود اگر ،
 کسی از من خداحافظی نکند
من دلم  ؛ رفتن را دوست ندارد
کاش میشد همیشه  آمد !

* قصه عشق

بچه گیا عاشق دختر همسایه شدم
نه که بگی خوشگل بود ، یه جوری بود
ازون جورا که می فهمین خودتون ، بزرگا بهش میگن تودل برو
خلاصه ، یه روز که مامانش اومده بود خونه ما و گرم صحبت با مامان من بود دستشو گرفتم و بردمش توی حیاط زیر درخت توت ، خیلی با ناز قدم بر میداشت و منم سعی می کردم خیلی مردونه باشم .
وقتی نشستیم لب حوض بهش گفتم :
- زن من میشی ؟
گفت :
- واسم چی می خری ؟!
گفتم :
- لواشک آلو ، تخمه ژاپونی ، آدامس خروسی ، قرقروت ...
گفت :
- می خوای سرمو گول بمالی ؟ اینا رو که بابامم واسم می خره ...
گفتم :
- پس چی می خوای ؟
گفت :
- یه چیزی که بابام نتونه برام بخره ..
بعدم پاشد و رفت .

*
جمله : وقتی ازدواج کن که بتونی برای همسرت چیزی بخری که باباش نتونه براش بخره .
نکته : گاهی زود سر اصل مطلب رفتن نتیجه بخش نیست .
اشاره : دختر همسایه ما با یه بچه پولدار فوکولی مزدوج شد .
ضمیمه : این ترانه تقدیم به دختر همسایه ( از من نخواه عاشق بشم !)
               این بازی هم تقدیم به اون بچه فوکولی